عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
538
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
خداوندى دارم طبيب ، من آمدهام تا دخترت را علاج كنم - گفتا - بر كنگرههاى قصر ما نگر تا چه بينى ؟ گفت - بر نگرستم سرها ديدم بريده ، و بر آن كنگرهها نهاده ! گفت - هر كه او را علاج نكند مكافاتش اينست كه مىبينى ! گفتم باكى نيست ! . گويند مرا كه خويشتن كرد هلاك * عاشق ز هلاك خويش كى دارد باك ملك چون ديد كه من آن سرها بر آن كنگره ديدم و نانديشيدم ، خانهء باشارت به من نمود ، و دختر در آن خانه بود . گفتا - در رفتم ، هنوز قدم در خانه ننهاده كه اين آواز شنيدم - قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ همانجا بماندم ، سر سيمهء وقت وى گشتم ، و متحير حال وى شدم ، ديگر باره آواز آمد كه - اى پسر خواص - شراب لا يزيد الّا العطش ، و طعام لا يزيد الّا الدهش ! - از پس پرده گفتم - يا امة اللَّه ! اين چه حال است و اين چه وجه ؟ گفت - « اى شيخ وقتى در ميان ناز و نعمت نشسته بودم با كنيزكان و خاصگيان خويش ، ناگاه دردى بدلم فرو آمد ، و اندوهى بجانم رسيد ، از خود فانى گشتم و واله شدم . هنوز به خانه فرو ناآمده تمام كه آن درد مستحكم شد و آن كار تمام ! اى راه ترا دليل دردى * فردى تو و آشنات فردى از جام تو دانهء و عصرى * وز جام تو قطرهء و مردى ! گفتا : - چون از آن وجد و وله آسوده تر شدم ، خود را در بند و زنجير يافتم ، حكمش را پسند كردم ، و بقضاش رضا دادم ، دانستم كه وى دوستان خود را بد نخواهد تا خود سرانجام اين كار بچه رسد . گفتم - چه گويى اگر تدبير كنيم و حيلت سازيم تا بدار الاسلام شويم ؟ و اسلام را تربيت كنيم كه دريغ آيد مرا چون تو عزيزى را بدار الكفر بگذاشتن ! گفت - يا ابن الخواص چه مردى بود بدار الاسلام اسلام را پرورش دادن ، مرد آنست كه بدار الكفر اسلام را در بر گيرد ! و بجان و دل به پرورد ، و در دار الاسلام چيست كه اينجا نيست ؟ گفتم كعبهء مشرف معظم مكرم كه مقصد زائرانست و مشهد مشتاقان ! گفت كعبه را زيارت كردهء ؟ گفتم زيارت كردهام آن را هفتاد بار . گفت بر نگر ! برنگرستم ، كعبه را ديدم بر سر سراى وى ايستاده ! آن گه گفت - اى پسر خواص !